![]() |
![]() |
|
| حرفی برای گفتن ... |
|
آه ای سرود تمام سکوت های من، با ناز یک ترانه مرا به آغوش خواب خود ببر من خسته از صحیفه سرد بودنم با لطف یک بهانه مرا به آغوش خواب خود ببر از من گذر مکن به رندی و ناز پر زدن وز چشم من مرو چو اشک پرده در از عشق، چنان مگو که هوش از سر من بدر شود با عشوه چنان ناب دل مبر که مرا خاک چهره زر شود از رقص، آنچنان فتنه ها مکن که دل دیگری رود وز شوق، زلف اینچنین فشانه مکن تا که خواب گل پرد ای نازنین خوشنوازش شب های بی نسیم با شور عاشقانه مرا به آغوش خواب خود ببر
رم - ایتالیا می ۲۰۰۸ |
|
+ نوشته شده در
Thu 29 May 2008ساعت 17:27 توسط سفیر |
|
|
خداوندا! تو آن بالا چه مستی و من این پایین چه سرگردان، چه بیچاره؛ به بند جور صد هرزه، به خشم بی دلیل صد گنهکاره، به صد زشتی، به صد جادو و صد افسون، به گردابی چنین پر خون، به سیلابی چنین وحشی، به هر بود و نبود دون، گرفتارم. خداوندا! مرا هرگز، مرا هرگز نمی بینی، نمی خوانی، نمی دانی. منم تنها و آواره، به هر افریت و هر زندان، شبم پردرد و روزم از غم بودن، سراسر نوش، چرکین است. رهایم کن خداوندا؛ رهایم کن که از مستی خونبارت، که از روح شرربارت، که از معبودی و مهر گهربارت، که از حجم پرستیدن، که از هر لحظه در خود ماندن و از ترس لرزیدن گریزانم. تو را دیگر، تو را هرگز دگر باره، تو را با لعن و نفرینت، تو را با آه سنگینت، تو را با ناله های عجز مسکینت، تو را با کرده های زشت و آئینت، تو را با آن سبوی خمر زرینت، دگر هرگز نمی خواهم؛ من آزادم، من آئینم؛ خداوندا، خود دینم، خداوندم، به جای تو چو بنشینم؛ رهایم کن که من انسان و بی دینم. ترکیه - استانبول می ۲۰۰۸ |
|
+ نوشته شده در
Fri 23 May 2008ساعت 21:45 توسط سفیر |
|
|
از درون این بارگاه بلوغ، کشف سهم تو از من، خود درود کیهانیست؛ که تو را در من، ما، جاری می کند. آغشته می شویم از سرور سرد زیستن؛ تا آتش بیابیم و با حرف سکوت قلب، عشق، نفس کشیده مرگ شویم؛ شاید از مرگ گرم شویم. هیچکس با هیچکس دشمن نیست، اگرچه خود دشمنان قلعه های خویش هستیم. کینه و حسرت تنها بخشی از ماجراست ...
|
|
+ نوشته شده در
Fri 4 Apr 2008ساعت 16:44 توسط سفیر |
|
|
آه ای سپید روی زیبای من، زمستان، داری می روی؟ افسانه خسته سرد که زنده، مرده ای و مرده، زنده! بر بال کدامین پرنده اوج می گیری اینگونه شتابان؟ و سوی کدامین سرزمین می گریزی اینگونه رمیده؟! من اشک می ریزم؛ برای تو ای نازنین سپید پوست، برای رفتن معصومانه ات اشک می ریزم. برای تو طفلکم که هرگز روی ماه بهار را نمی بینی و می روی، برای تو یار مرهم گذار عاشق، برای تو و رفتنت اشک می ریزم. تو می روی اما می دانم، می دانم، که در عمق وجودم اسطوره بخشایش برایم شده ای. تو خواب سپید را به درخت، مرهم سرد برف را به زمین، و بهار سبز امید را به آدمیان هدیه می دهی؛ اما کدامین ما می فهمیم که تو بخششت چقدر بزرگ است؟! اینک من بر زمین، ای زمستان، باز برای حلول دیگر باره ات رویاها می سازم و با بزم خوش سرمای تو عشرت ها به راه می کنم و هر آنچه نیک است آن می کنم. من اشک می ریزم ولی امید باز دیدنت، مهربانم، همیشه زنده است، محبوب خاکستری هایم ... زمستان!!! سال نو همه دوستان گلم مبارک
|
|
+ نوشته شده در
Wed 19 Mar 2008ساعت 21:0 توسط سفیر |
|
|
من ماه را، و مهتاب را، به شما هدیه می کنم؛ ای کولیان این سبز دشت، زمین. اینک زمخت سرما تا بیکران بهار رفته است؛ و دیب سوزنده برف های سپید خاموش گشته است؛ و آسمان را خلواره ای از زلالی ستارگان پوشانده است؛ هان ای غافلان این سبز دشت، زمین، من خون بهای مرگ خارهای شکسته در باد را به شما هدیه می کنم. من گردن آویز نقره آسمان، ستارگان را، اینک ، به شما هدیه می کنم، ای با آب و خاک آمیخته گان پر از آتش حیات ...
|
|
+ نوشته شده در
Thu 13 Mar 2008ساعت 20:9 توسط سفیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
((بر جريان باد ايستادن و آگاهانه جبر مطلق را پذيرا شدن رسالت راستين ماست , در اين گوي سر به هوا هيچ چيز مال هيچ کس نيست و هيچ تکيه گاهي نمي تواند پناهگاهي گردد, مي ماند ناب ترين و عميق ترين حس زندگي يعني دوست داشتن و دوست داشته شدن که شايد باعث فراموشي رنج عظيم بودن گردد))
|
|
RSS
|