![]() |
![]() |
|
| حرفی برای گفتن ... |
|
دلش پر غم، تنش بی کس، به دستش بادۀ سرخ شرنگ آگین، دو چشمش پر ز اشک و خون، سرش سنگین، ملامت های آه بندگان بر دوش، نشسته ست در میان حجم خالی خلقت، خدای خالق گریان مست از غم؛ که شاید در رسد از ره یکی منجی، کسی کو در هبوط خلوت ظلمت، دلی تفتان و آهی آتشین دارد؛ مگر او بر رهاند بر خدای ماندۀ وامانده خود را زبند دیبِ ضحاکان خون آشام مردم کش ...
|
|
+ نوشته شده در
Sun 1 Nov 2009ساعت 13:6 توسط سفیر |
|
|
آه؛ ای کبک های احمق، سرهاتان را از زیر برف بیرون بیاورید؛ بهار آمده است ...
|
|
+ نوشته شده در
Sat 28 Mar 2009ساعت 11:11 توسط سفیر |
|
|
راه دراز جاده، گسترده در این پهن دشت، کویر؛ و ذهن، تنها اوهام سراب را می بیند؛ و خاک، لاشه های مرگ را تجزیه می کند. شوق، جاده خاموشی را می نوردد، و خط سیر نقشینۀ بودن انسان، مثل وهم سرد سراب، در جان این پهن دشت، کویر تباه می شود. می ماند فساد اجساد بو گرفته تاریک، زیر اشعه سوران خورشید، و خروارها خاطره بی نشان، که در گورهای روان، مدفونند. تا رستاخیز فاصله ای نیست ... |
|
+ نوشته شده در
Sun 22 Feb 2009ساعت 20:52 توسط سفیر |
|
|
باور کن مرا، تنها باور کن؛ عشق تنها، بهانه است.
بیندیش چگونه سبز می شود این دانه به دام افتاده در بطن خاک. در معبر نور نگاه تو، ببین چگونه به بار می نشیند درخت اسیر گریخته از سرما.
راه دراز است و عشق تنها، بهانه است؛ باور کن مرا، تنها باور کن. |
|
+ نوشته شده در
Tue 13 Jan 2009ساعت 21:48 توسط سفیر |
|
|
کرشمه لب های تو؛ و من که حیرانم، در سقوط زمان، در پهن دشت نگاه تو، در عطر بافته های گیسوانت، و گرمای ناب نفس هایت. جواب چشم پر بغض مرا که می دهد؟ و اشک پرخون ترا؟!
|
|
+ نوشته شده در
Sun 28 Dec 2008ساعت 23:0 توسط سفیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
((بر جريان باد ايستادن و آگاهانه جبر مطلق را پذيرا شدن رسالت راستين ماست , در اين گوي سر به هوا هيچ چيز مال هيچ کس نيست و هيچ تکيه گاهي نمي تواند پناهگاهي گردد, مي ماند ناب ترين و عميق ترين حس زندگي يعني دوست داشتن و دوست داشته شدن که شايد باعث فراموشي رنج عظيم بودن گردد))
|
|
RSS
|