![]() |
![]() |
|
| حرفی برای گفتن ... |
|
به اجمال سخن مگو، روزگار ما پر از حرف و حدیث است نازنین؛
شعر بخوان، قصه بگو، حرف بزن، حرف بزن، حرف ...
یادت هست آیا هیچ کدامین بهار یا تابستان، کدامین پاییز یا زمستان، کدامینشان بود که عشق به حرف آمد و پرده از راز بزرگ ما شدنمان برداشت؟
یادت هست جاده راه هایی که بازو به بازوی هم رفتیم؟ یا درخشش ستاره هایی که در طره اشک های چشمانمان طلوع کردند؟ یا آن زمزمه های موزون قدم هایمان در جای جای راهروهای پربرگریزان؟
یادت هست روز اول، باران، سرما، و بسته کادوهایی که عشق به آنان روبان کرده بودیم؟
به اجمال سخن مگو، داستان ما بی انتهاست هنوز؛ نه آغازی، یا پایانی ندارد. نه شعر است که در دیوانی بگنجد، یا نه رمانی که جلد به جلد بتوان نوشت.
داستان ما بی انتهاست هنوز، می رانیم، می تازیم، می سازیم و می بالیم؛ به اجمال سخن مگو، من و تو داستان ها داریم.
|
|
+ نوشته شده در
Thu 7 Jan 2010ساعت 0:47 توسط سفیر |
|
|
ماه وش، باران تو، در جنگل جان من سیل، خون راه می رود؛ سبز جاری کن، سبز، در هر خزان که تراوش می شود در برگ برگ من؛ من در جای جای انتظار تو، بانگ بانگ عشق شکفته می کنم به راهی که تو بیایی؛ با من به راز بگوی آنچه را که تو خواهی؛ از باد، آب؛ از آتش، خاک؛
تو در قصه قصه های شبانه، در خط به خط ترانه های جان منی.
|
|
+ نوشته شده در
Sun 20 Dec 2009ساعت 23:37 توسط سفیر |
|
|
دست در دست، ستاره می رویم در امتداد سرد کوچه خیابان های پر گاه رهگذر؛ و در میان ایستاده، لب به لب، بوسه معنا می کنیم، نستوه مانده، عشق را؛ که تو بودی آنکه به هزار و یک نیرنگ، نفریفته شده، و عشق، جامه بافته، برازنده بر تن، مرا. در فراسوی خاطره، تو گنجواره، جاورش، بر دل نشسته، پر امید؛ وز جان اینگونه مست، من از عطر فشاندۀ لَخت، گیسوان تو. باورش سخت است؛ امّا، امّا باید بگویم خدایگونه، سخت خوشبختم ...
|
|
+ نوشته شده در
Sun 6 Dec 2009ساعت 22:12 توسط سفیر |
|
|
برای او که میلادش گنجینه ای شدست به هزار کرشمه رقصان، شراب، جام جان، مرا ... آن سان که تو آمدی محبوبتر از خورشید، کهکشان متروک اکسیر نیاز آورد نجابت عشق را در تصنیف بودن مینا،کیمیای تو! ای شگرف آفریده از چیستان وجود، مقدمت بهاران در شمیم پاییزانه، کتیبه بودن؛ نظر تو را نغز، روی بر روی، خطاب، ما را برهنه نوازش کن. زمین سبز، و دریا موج فشان، و من منبسط، گرم در آغوش تو را ...
|
|
+ نوشته شده در
Mon 23 Nov 2009ساعت 0:19 توسط سفیر |
|
|
دلش پر غم، تنش بی کس، به دستش بادۀ سرخ شرنگ آگین، دو چشمش پر ز اشک و خون، سرش سنگین، ملامت های آه بندگان بر دوش، نشسته ست در میان حجم خالی خلقت، خدای خالق گریان مست از غم؛ که شاید در رسد از ره یکی منجی، کسی کو در هبوط خلوت ظلمت، دلی تفتان و آهی آتشین دارد؛ مگر او بر رهاند بر خدای ماندۀ وامانده خود را زبند دیبِ ضحاکان خون آشام مردم کش ...
|
|
+ نوشته شده در
Sun 1 Nov 2009ساعت 13:6 توسط سفیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
((بر جريان باد ايستادن و آگاهانه جبر مطلق را پذيرا شدن رسالت راستين ماست , در اين گوي سر به هوا هيچ چيز مال هيچ کس نيست و هيچ تکيه گاهي نمي تواند پناهگاهي گردد, مي ماند ناب ترين و عميق ترين حس زندگي يعني دوست داشتن و دوست داشته شدن که شايد باعث فراموشي رنج عظيم بودن گردد))
|
|
RSS
|